راوی :
و نمی آید آنکه در من از من رفته است
با مادرم
می جنگد و هی چنگ می کشد
هی از همسایه و هی از تو تشنه ام
باز دارم دور تو دور می زنم
باز دورم می زنی !
و نمی خواهد در من به ظن همیشگی اش برود
از کاغذها بیرون است
و بیرون از آنها همین چیز هاست
ببین
روایت :
سال هزار و سیصد و هشتاد وسه ، اهواز
باران برای که می بارد ؟
تهدید شده ام
باران که می بارد
شر شر گیسویت ... خبرم کرده ای ؟!
باران می بارد
همه چیز از لو رفتن دستهایت نبود
برای پنهان شدن
پیدایت کردم
برای که می بارد ؟
جدی نمی گیرم
زن :
من اما در خودم چیزی نمی یابم
نه اشکی ، نه رازی و نه لبخندی
احتمالن حدس می زدی!
|