|
دمارم را درآوردی تو تریاک
چرا پس ناجوانمردی تو تریاک
حدیث تو حدیث پشت و خنجر
چه با دنیای من کردی تو تریاک
شب اول در اوج آسمانها
گمان کردم که همدردی تو تریاک
تو هم مانند من قلبت شکسته
ولی افسوس ولگردی تو تریاک
نگاه سرد و آه دلفریبت
به جانم ریخت...نامردی تو تریاک
همه گفتند مشکی رنگ عشق است
چرا پس عشق من زردی تو تریاک
طبیب و شیره کش فی الجمله گفتند
که هم درمان و هم دردی تو تریاک
کنارت می گذارم بی تفاوت
که از بیراهه برگردی تو تریاک
همیشه فکر می کردی اسیرم
غلط کردی غلط کردی تو تریاک
تو می گفتی که کار من تمام است
ولی دیدی کم آوردی تو تریاک
|