|
وارطان سخن بگو...وارطان سخن نگفت
در دشت سینه اش صد ارغوان شکفت
صد ارغوان سرخ ناگفته های عشق
در خون که می نشست در سینه می نهفت
دندان کینه را بر خسته ی جگر
بست و گذشت و رفت در چنگ مرگ مفت
در شعله های خشم زیبا و پرغرور
پروانه وار سوخت پروانه وار خفت
یا سیلی و سکوت او را احاطه داشت
یا سوت ممتدی در گوش می شنفت
این سوت سور نیست...وارطان سخن بگو
وارطان ستاره شد اما سخن نگفت
|