|
نه شهر
ونه شب
تنها چشمهای تو باقی مانده
تا تصویر روشنی از مرگ ببینم
و تقدیر محتومی که می دانی
اما تقصیر تو بود
که باران
از ابر چکید و
از عصر
این فنجان را بردار
تا میز را ترک کنم
شاید آقای محترمی با تو قرار داشته
امشب که مثل همیشه آرام می میرم
امشب که مثل همیشه آرام می خندی
|