|
تنهاتر از تنها در سوگ این تقصیر
می سوزم از دریا در دود این تقدیر
خواب تورا دیدم بر موجهایی گرم
با چهره ای مبهوت از حکم آن تکفیر
گفتی : برو شاعر این چهره ی مرگ است
لبهای نمناکم لرزیده در تصویر
سنگی شدم آرام در عمق رویاها
با باد می گفتم از هجمه ی تزویر
شاید عقاب عشق در آسمانها شد
یا ابر تنهایی در وسعت تبخیر
با یک بغل حسرت بر خاک می خواندم
افسوس و صد افسوس در ساعت تسخیر
|