|
آن روز هم ابر شد
چشمهایت را می گویم
وقتی که برف می آمد
در صفحه ی کوچک تلویزیون
و شهرهای بزرگ شمال
آن روز هم رفتی
واین خیلی غیر معمول بود
بعد از آن همه همهمه و
هو هوی باد
در بادبان افکارم
آن روز هم تردید
از لابه لای خنده آمد
و این دلیل ساده ای بود
که درک نمی کردم
دیوار اتاق کودکیم چرا هی ترک می خورد
آن روز هم شک کردم
به ذات قدیم و
به عدل بعید
این همه کم بود
ابر هم شد
چشمهایت را ببند
می خواهم بترسی
می خواهم بخندی
می خواهم آنقدر بخندی تا بمیری
حالا شبیه خودت هستی
شاعری که شعر نمی گوید
برف هم آهسته آهسته
کلمات را پوشانده است
آن روز هم
|