|
چه می خواهی ؟
بگو؟
از چهچه بلبلان کوکی و
چشیدن لبان زنی تاریک
چه می خواهی
از فالگیر آن محله دور
یا قوادی که قافیه ی فواحش را می داند
حرف بزن
ای تبسم خاموش
تا عصرهای پاییزی را بگویم
و آن روز که می دانیم
چه آدمهای خوشبختی
با افکار خاموش و
چتر های بسته
زیر باران قهقه می زدند
چه چشمهای لبریزی
که تا دورهای خیابان
باسن زنان را می چریدند
این نقش به ما نمی آید
چیزی بگو
مثل یک سارق که از سرقت آثار هنری می گرید
مثل یک قاتل
که از قتل زنجیر می خندد
مثل یک عاشق
در روزهای جنگ
هی بنگ هی بنگ . . .
آقا با شما هستم
چه می خواهید؟
|