|
خوان اول
خبر آوردند!
شب رقص ماه بود و
طرفة العيني اسب رميد
ما در آغوش جنوبگان گرم بوديم و
سفره ي اول همينطور بود
خوان دوم
چشمه از دست پريد و
ترک مکان مي کردي
کم کم
از دست هايم نا اميد بودم و
آفتاب اهواز
درد خماريش را تعارف مي کرد
ما ، دو نفر بوديم
خوان سوم
تو رحم نداشتي و
مجوسان از آهن و نان پاره
به دنبال (لوک خوش شانس)
کله پا شدند
تا خليج ، قطره قطره کم شود ؛
سه کرديم
خوان چهارم
زن
با جنس فراموشي و آه
شرم نکردي ؟
گيسو بريده ي شکر خند !
هنوز بر آسمان سايه مي کردي
چهار فصل
خوان پنجم
ولدالزنا از کارون بود
با احکام نانوشته
نکير و منکر اولاد شما بودند ؟
پنجه هاي خون و دودمان ناتمام
خوان ششم
زنگار بسته ي ارژنگ
به تلخي تو نبود
نقش نا صواب غارهاي البرز
ششلولت را به سمت ما بگير
خوان هفتم
کوهها
لحظه هاي خمار بودند و
فلق روي گونه ي هفتم
خوان گستر ما خوابيد ...
شب رقص ماه بود
|