شیما نشست روی قناری ...کنار باد لورکا خزید و خنده به لب هی اشاره داد خانم ، مسیح قلب شما را...چه...ها...چه شد؟! گفتم ، چه ، رفت سمت چپ و شکل بامداد حتی دوید عمه ی ممدرضا ، شکست با توده های وحشی الاکلنگ شاد _ مان می پرید روی غزل هاش و کهنه بود بل بل بلا بلا بل بلبل ، به خیر باد با بوف کور نفت اثیری قرار داشت دیشب کنار دکه ی شمعون ، لنینگراد کف کرد و کافه کمی مجدلیه بود لولیده بود توی تنش کرم خانه زاد ساعت ! درست عقربه ها را تکان بده ایگناسیو : برو بابا ...ولش...زیاد با ادعای پشمک و قیچی جلو نیا سمبوسه،بوسه،مربا و ...زنده یاد ازروی تپه های نباریده می گذشت شلغم ترین سلاله ی عبری ، رفیق باد با سیخ سرخ ... بس کن از اول بیا بگیر می روفت باز باکره ها را از اقتصاد خنجر خیال خام خدایان کاغذی است یک جنگجو که جبهه ندید و شکست داد !
این وبلاگ مردی است که به امید تعالی آزادی بیان برای انسان امروز مبارزه می کند...آخرین چریک لزومن یک فرد نیست...یک تفکر انقلابی در ادبیات و فرهنگ است...به امید پیروزی