|
شعری از بهمن ساکی
صخره یا طوفان ؟ چه آمد ناگهان بر باد بانم در شب دریا کدامین بر زمینم زد ، ندانم
کو نشانی از کسی تا سمت ساحل را بپرسم تا کجا با این شکستن ، می شود آیا برانم
آخرین لنگر کجا باید بیندازم در این شب سو سوی چشم نهنگی لرزه می ریزد به جانم
موج تا موج از خودم سر می روم در گریه هایم دست هق هق می دهد بر شانه ی دریا تکانم
لک لک از برج دکل برخاست ، تا شاید بخواهد آب پاکی را بریزد روی دست جاشوانم
طبل شیون را بزن ((دریا عروسی دارد امشب )) ساحل چشم انتظارم ، ساحل دور از گمانم
ناخدا را با خدا بر عرشه تنها می گذارم کم کم از چشم افق . . . دیگر نمی چرخد زبانم
|